
این دوران آموزشی عجب دوران عجیبیه . همه چیز متفاوته . دوستی ، دشمنی ، عشق ، محبت ، سختی ، راحتی و ... همه معنای دیگه ای پیدا میکنند و حتی گاهی وقتها تا حد کامل معنا پیش میرن . اینجا خیلی چیزا یاد میگیری . آنجا یاد میگیری که اگر بخوای بهترین باشی ، باید با کی چطوری باشی ، با کی بخندی ، با کی گریه کنی ، با کی درد دل کنی ، به کی اعتماد کنی و از چه کسایی دوری کنی . هر جور آدمی با هر طرز فکری و هر لهجه ای و هر نژادی میشه پیدا کرد ، اما مهم اینه که اونی رو پیدا کنی که در نوع خودش بهترین و برترین باشه . نگاه آدما به زندگی تغییر میکنه ، به چیزا و اتفاقای اطرافت دقیق تر توجه میکنی و به چیزای بیشتری پی میبری . در پادگان غروب زیباست و طلوع خیلی زیباتر و زیباتر . آنجا تو کویر یا دامنه کوه یا ... ، شب که میشه ، با یه نگاه به آسمون میتونی هر ستاره ای رو که دوست داری بچینی و از داشتنش لذت ببری. اینجا روزا پرنور تره و شبها تاریک تر و زیباتر . بین بعضی از سربازا محبت به وسعت چشمهای اونهاست و عاشقی و تنهایی به زیبایی ابرای آسمونیه که هر چند هفته یکبار میتونی تو اسمون ببینیتشون .
آنجا دیگه نه از مامان خبری هست ، نه از پدر و نه از همه ء اون کسایی که دوستشون داریم . در آنجا به جای اینکه با صدای لطیف مامان یا با صدای مهربون پدر یا با صدای دلنشین همسر بیدار بشی ، با صدای بلند سوت فرمانده برق از چشمات میپره و حسرت لحظاتی رو میخوری که تو رختخوابت غلت میزدی و نازت رو میکشیدند .
آنجا همه فقط به این امید لحظات رو پشت سر میگذارند که بتونن زودتر خانوادشون رو از نزدیک ببینن و اونایی که متاهل هستن چوب خطشون فقط به عشق دیدن و لمس کردن دستای مهربونی که در انتظارشونه ، پر میشه و خط میخوره . مخصوصا واسه عاشقا و متاهلا ، بزرگترین عذاب اینه که هر هفته باید برای تماسهای مجدد کارت تلفن رو با پولهای بی زبون بخرند و بزرگترین آرزوشون اینه که هزینه تماس به جای دقیقه ای ۲۰۰ تومن بشه دقیقه ای بیست تومن . در آخر دوران آموزشی سربازی مثل هیج جای دیگه ای نیست .
