
روزي كه شد به نيزه سر آن بزرگوار
خورشيد سر برهنه برآمد ز كوهسار
موجي به جنبش آمد و بر خاست كوه كوه
ابري به بارش آمد و بگريست زار زار
گفتي تمام زلزله شد خاك مطمئن
گفتي فتاد از حركت چرخ بي قرار
عرش آن زمان به لرزه در آمد كه چرخ پير
افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار
آن خيمه اي كه گيسوي حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعي كه پاس محملشان داشت جبرئيل
گشتند بي عماري محمل شتر سوار
با آن كه سر زد آن عمل از امت نبي
روح الامين ز روح نبي گشت شرمسار
وانگه ز كوفه خيل الم رو به شام كرد
نوعي كه عقل گفت قيامت قيام كرد
بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد
شور و نشور و اهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند
هم گريه بر ملايك هفت آسمان فتاد
هر جا كه بود آهويي از دشت پا كشيد
هر جا كه بود طايري از آشيان فتاد
شد وحشتي كه شور قيامت بياد رفت
چون چشم اهل بيت بر آن كشتگان فتاد
